بر هر كسى كه مىنگرم در شكايت است * در حيرتم كه گردش گردون ، به كام كيست ؟ !
179
راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست * آن جا جز آن كه جان بسپارند چاره نيست
69 ، 182
آن ريشه كه بركنده شود ريشهء ما نيست * آن شيشه كه بشكسته شود شيشهء ما نيست
186
از عشق ، مرا عيب كند ناصحِ عاقل * غافل كه بِه از عشق ، به عالمْ هنرى نيست
182
اوصاف على به گفتگو ممكن نيست * گنجايش بحر ، در سبو ممكن نيست
185
به هر كه هر چه دهى ، نام آن مبر صائب * كه حق خود طلبيدن ، كم از گدايى نيست
145
پندم اگر بشنوى اى اهل دل * در همه دفتر به از اين پند نيست
61
پيش چشم ما جهانْ موجِ سرابى بيش نيست * لاجوردى گُنبدِ گردون ، حبابى بيش نيست
308
جز آستان توام در جهان ، پناهى نيست * سر مرا بجز اين در حوالهگاهى نيست
138
چون وا نمىكنى گرهى ، خود گره مشو * ابرو گشاده باش ، چو دستت گشاده نيست
156
در هر كه بنگرى به همين دردْ مبتلاست * يك دل نديدهام كه به عشقت كباب نيست
317
زنهار ! ميازار ز خود هيچ دلى را * گر هيچ دلى نيست كه راهى به خدا نيست !
144
سر تا قدم آيينهء حُسنى و لطافت * افسوس كه در چشم و لبت صلح و صفا نيست !
179
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى * صدق پيش آر كه اخلاص ، به پيشانى نيست
168
عشق ، بازيچه و حكايت نيست * در ره عاشقى ، شكايت نيست
182