تو پندارى كه بدگو رفت و جان برد ؟ * حسابش با كرام الكاتبين است !
53
جان بر لب و تن در شب و از شوق * بىوعده دلم منتظر ديدن يار است
317
جانى تو طلبكارى و بوسى تو بدهكار * بستان و بده ، حرف حسابى ، دو كلام است !
54
چشمى كه تو را بيند و در قدرت بىچون * مدهوش نمانَد ، نتوان گفت كه بيناست !
125
چون ردّ و قبول همه در پردهء غيبت است * زنهار كسى را نكنى عيب ، كه عيب است !
307
خواجه ، آخر به سخنهاى بدانديش فروخت * بندهاى را كه گنه خدمت و عيبش هنر است
179
درازدستى بىجا مكن به مال كسى * بترس ، دست مكافات ، از آن درازتر است
145
در جهان ، پيل مستْ بسيار است * دست بالاى دستْ بسيار است
53
در مقام حرف ، بر لبْ مُهر خاموشى زدن * تيغ را زير سپر در جنگْ پنهان كردن است
166
دل گفت مرا علم لدنّى هوس است * تعليمم كن اگر تو را دسترس است
116
دو تشِرين و دو كانون و بس آن گه * شُباط و آذر و نيسان ايار است
132
روز ماه رمضان ، زُلف ميفشان كه فقيه * مىخورد روزهء خود را به گمانى كه شب است
129
روى خود را مگو شريك مه است * در نكويى كه لا شريك له است !
125
صد نامه نوشتيم و جوابى ننوشتى * اين هم كه جوابى ننويسند جوابى است
172
طى نگشته روزگار كودكى ، پيرى رسيد * از كتاب عمر ما ، فصل شبابْ افتاده است
275