است . كار اين مشركان ، در حقيقت ، همان تقليد در أصول دين است ؛ زيرا دعوت پيامبر از آنان ، دعوت أصول دين بوده است ، ولى آنها در برابر ايشان ادعا مىكردهاند تنها راهى كه نياكان ما انتخاب نمودهاند ، راه صحيح است ! واين معنايش همان تقليد در أصول اعتقادات مىباشد كه از نظر عقل ودين پذيرفته نيست . واين مسأله در علم كلام مطرح شده است . البتة در فروع دين تقليد براي غير مجتهد واجب است .
بنا بر اين ، اگر اعتقاد شما به مبدأ مثلًا بر أساس گفته پدر ومادر ويا شخص ديگرى باشد ، تقليد در أصول دين به حساب آمده ودرست نخواهد بود ، بلكه بايد خودتان با استدلال ومنطق ، اين مسأله را براي خود حل نموده وپذيرفته باشيد . اما در فروع دين - كه عبارت از مسائلي است كه قسمتى از آن در توضيح المسائل وساير رسالههاى عمليه آمده است - تقليد براي كسى كه خود مجتهد نيست ، واجب وترك تقليد حرام مىباشد . پس اين دو مسأله نبايد با هم اشتباه شود .
چرا تقليد در أصول نيست ؟
چرا انسان بايد در أصول دين ، مجتهد باشد ، ولى در فروع دين مىتواند مجتهد نباشد واز مجتهد تقليد نمايد ؟ پاسخ اين است كه ميان اين دو ، تفاوتهايى وجود دارد ؛ از آن جمله اين كه أصول دين ومذهب محدود به پنج أصل مىشود كه عبارت است از : توحيد ونبوت ومعاد وعدل وامامت . ومجموعه مسائل مربوط به اين پنج أصل حدوداً از بيست مسأله تجاوز نمىنمايد وبه همين دليل هر فردى مىتواند تلاش نمايد تا آنها را از روى دليل بفهمد ودر آنها مجتهد گردد ، به خلاف فروع دين كه تنها نمازش چهارهزار مسأله دارد ؛ چه رسد به روزه وحج وساير فروع . به طورى كه اگر كسى بخواهد در تمام اين مسائل مجتهد شود ، نياز به عمرى بابركت واستعدادي سرشار وفراغتى كافى دارد . از اين رو ، بايد تمام عمرش را در اين كار مصرف نمايد وبه كارهاى ديگر نخواهد رسيد . ومعلوم است كه تمام مردم نمىتوانند به دنبال آن رفته وبقيه كارها را رها نمايند .
تفاوت ديگرى كه بين اين دو موجود است ، اين است كه اجتهاد در أصول دين