ديدند ، مانند شهادت حكيم ياكودك شيرخوار ، و پاره شدن پيراهن از پشت ، و عفّت نفس او از شهوات ) براى آنها اين فكر پيدا شد كه تا مدتى او را زندانى كنند و بر اين تصميم سوگند ياد كردند .
ظاهراً مراد از ضماير جمع در آيه عزيز مصر و مشاورين اوست از همسر و حكيم و دوستانش . و اين تصميم براى اين پيش آمد كه خواستند بدين وسيله شايعهء مراوده در شهر فروكش كند .
وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَا إِنِّى أَرَانِى أَعْصِرُ خَمْراً وَقَالَ الْأَخَرُ إِنى أَرَانِى أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ
از اين آيه تا آيهء 42 بيان سرگذشت يوسف است از آغاز ورود به زندان تا پايان آن « 1 » كه مدتى است مردد ميان سه تا نُه سال و در اين مدت محدود ، مطالب مهمى از نبوغ ذات و عظمت روح و منصب والاى نبوت از اين پيامبر بزرگ نقل شده كه اين كتاب كريم بدانها دلالت دارد ، نظير معروف شدن در زندان به خير و صلاح در سايهء انجام وظايف دينى و اخلاقى با زندانيان ، تعبير خواب مقربان شاه و ظهور صدق آن پس از مدتى اندك ، معرفى خود در نخستين بار به عنوان خاندان ابراهيم خليل پيامبر مورد قبول عامه ، مبارزهء منطقى با شرك و بتپرستى در محيط زندان خاصه با درباريان شاه و غير اينها .
معناى آيه : و دو نفر جوان نيز با يوسف وارد زندان شدند ( كه گفته شده هر دو از اعضاى دربار بودند يكى ساقى شاه و ديگرى آشپز او ، و هر دو به اتهام مسموم كردن شاه زندانى شدند ) . يكى از آنها به يوسف گفت : همانا من در خواب خود را مىديدم كه براى سلطان انگور مىفشارم ، يعنى از آب آن براى او شراب مىسازم . و ديگرى گفت : من در خواب خود را مىديدم كه بر بالاى سر خود نانى حمل مىكنم كه پرندگان از آن مىخورند . اى يوسف ، ما را از تعبير اين خوابها آگاه كن ، زيرا ما تو را از نيكان مىبينيم .
قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّى
يعنى : يوسف ( در نخستين مرحله از دعوت خود به توحيد و نفى شرك كه از درباريان دولت شرك شروع كرد ، آن را مقارن اعجاز و شاهد مدعا نمود ) گفت : طعامى كه امروز به
هامش
( 1 ) . يا تا فرا رسيدن مقدمات خروج از زندان .