تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير روان (فارسى) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
چندين اطاق يا محوطه‌هاى خاص بود كه همه را قفل كرده بود ، ولى يوسف به هنگام فرار مِن النّار و الىاللَّه به هر درى مىرسيد برايش گشوده مىشد ، و رسيدن او به يوسف و پاره شدن پيراهن در آخرين در بود كه به صحن كاخ باز مىشد و هر دو به دنبال هم از آن در بيرون پريدند . وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَى الْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَاءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً إِلَّا أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ يعنى : و هر دو نفر ، سيّد آن زن يعنى شوهرش عزيز را تصادفاً در نزد آن در يافتند ( و نام سيّد گفتن ، به خاطر آن است كه او آقاى همهء ساكنان شهر بود و يا آن زن برده بود و او آزاد كه به همسرى او درآمده بود ) . آن زن به شوهر گفت : كيفر كسى كه به خانواده‌ات قصد بدى داشته باشد ، چيست جز آن كه زندانى شود يا عذاب دردناكى ببيند ؟ ! بايد دانست كه موقع ، بسيار حساس بوده و منظرهء عجيبى پيش آمد و هر دو نفر از زن عزيز و يوسف در حال غير عادى بودند : زن در لباس زينت و آرايش تمام و يوسف در حال دلهره و اضطراب . زن از شوهر خود رنگ‌ْپريده و ترسان و يوسف از ولى نعمت خود خجل و هراسان ، و عزيز مصر از ديدن وضع درشگفت و حيران و مملوّ از سوءظن و افكار گوناگون . زليخا كه آفرينندهء حادثه بود سبقت جسته ، در آغاز خود را تبرئه كرد و يوسف را به خيانت به ناموسش متهم نمود و مجرم شناخت و بىدرنگ كيفرى هم براى او تعيين كرد كه مبادا عزيز حكم به اعدامش كند و هدف پليد او نافرجام بماند . قَالَ هِيَ رَاوَدَتْنِي عَن نَفْسِي وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا إِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ « 26 » وَإِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ « 27 » فَلَمَّا رَأى قَمِيصَهُ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ « 28 » يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذَا وَاسْتَغْفِرِي لِذَنبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخَاطِئِينَ « 29 »