تفسير :
« وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَآئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً »
خلافت الهى انسان تا هبوطش از بهشت
خطاب به پيامبر و يكايك مكلّفان است كه به يادآور زمانى را كه پروردگارت به فرشتگانى كه در آن زمان غير آنها ذوىالعقولى قابل تخاطب نبود به عنوان اعلام يك حادثهء بسيار عظيم كه در واقع غرض از آفرينش همهء موجودات حتى خود فرشتهها بود ، و يا به عنوان مشورت براى ظهور مقدار درك و استعداد آنها براى خودشان و آيندگان تاريخ ، چنين گفت : همانا من تصميم گرفتهام در روى زمين خليفه و جانشينى قرار دهم . و استعمال كلمهء « جاعل » كه اسم فاعل است ظهور در مسلّم بودن اين امر دارد .
« قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَآءَ »
يعنى : فرشتهها خودشان يا عدهاى به نيابت از همهء آنها گفتند : آيا در زمين ، كسانى را مىآفرينى كه ايجاد فساد كنند و خونهاى بهناحق ريزند ؟
« وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ »
يعنى : در حالى كه ما تو را همراه حمد ، تسبيح مىگوييم ؛ يعنى ذاتت را متّصف به همهء كمالات و عارى از هر نقص مىدانيم و افعالت را پاكيزه از هر ظلم و ستم و لغو و باطل مىشماريم .
ظاهر كلام فرشتگان اين است كه آنها گمان كردند تنها هدف خدا از خلقت بشر اين است كه كسانى را خلق كند كه او را حمد و تسبيح گويند و همان گونه كه خدا خود را حمد و تسبيح مىگويد آنها در اين امر ، خلافتِ او نمايند . و چون مىدانستند كه موجود زمينى و مادى طبعاً در فطرت و خميرهاش همراه قوهء عقليه كه منشأ صدور تحميد و تسبيح است بايد قوهء غضبيه و شهويه نيز باشد ، و لازمهء وجود اين دو غريزه در محيطى كه وسائل و مشتهيات زندگى كمتر و افراد نيازمند بيشتر است قهراً اين است كه كارشان در زندگى به تنازع انجامد و در نتيجه فساد و خونريزى پديد آيد و چنين موجودى نمىتواند خليفهء خدايى باشد كه واجد همهء كمال و فاقد هر نقص است ، پس آنها به عنوان استخبار نه اعتراض گفتند : پس آفريدن چنين موجودى چرا ؟
« قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَاتَعْلَمُونَ »
يعنى : خداوند فرمود : من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد . در اين كلام ، خداوند جوابى به نحو اجمال گفته كه به تدريج براى فرشتگان روشن شده است .