كاتب و عريف نشده باشى ، رستگار مىشوى .
10 - مالك در موطأ نقل كرده كه مردى بچهاى را پيدا كرد و پيش عمر آورد ، عمر گفت چرا برداشتى ( يعنى نيت تو چه بود ؟ ) گفت ديدم ضايع شده و از بين مىرود ، برداشتم . عريف ( قبيله اين مرد ) گفت اين شخص ، مرد نيكوكار و صالحى است ، عمر گفت : چنين است ؟ ( دو بار تأكيد كرد ) گفت : آرى . عمر گفت . . . « 1 »
غرض اين است كه عريف در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از طرف آن حضرت نصب مىشود و در زمان خليفه دوم هم وجود داشته و گزارش او مسموع بوده است . از نقل بخارى و شرح ابن حجر استفاده مىشود كه عمر اين شخص را متهم كرده به اينكه بچه مال خود اوست و مىخواهد او را به اين بهانه از خود نفى كند . لفظ بخارى اين است :
فلما رآنى عمر قال : عسى الغوير أبؤسا كانه يتهمنى قال عريفى انه رجل صالح .
11 - در وصيت ابوذر - رضوان اللَّه عليه - آمده كه :
أن لا يكفّنني رجلٌ منكم كان اميراً او عريفاً او بريداً او نقيباً . « 2 »
يعنى : كسانى كه امير يا عريف و يا نامه رسان بودهاند در تكفين من شركت نكنند .
در بسيارى از احاديث آمده كه ابوذر تنها از دنيا رفت و عدهاى از بزرگان پس از مرگ او رسيدند و مالك اشتر ، او را دفن نمود و بر سر قبرش سخنرانى كرد و آنچه به نظر مىرسد اين است كه طرفداران عثمان اين قسمت از وصيت را اضافه كردهاند كه همه را لكهدار كنند همان طورى كه در حديث آمده فقط يك نفر جوان انصارى ابوذر را كفن كرد و غفلت كردهاند از اينكه در همين حديث ، شهادت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم به مؤمن بودن اين بزرگان نقل شده است و در ميان آنها اشتر و حجر بن عدى - رضوان اللَّه عليهم - بودهاند .
12 - كتّانى از اصابه ابن حجر نقل كرده كه ابو عزيز جندب بن النعمان حضور حضرت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و حضرت او را عريف قوم خود قرار داد . « 3 »
هامش
( 1 ) - موطاء ، ج 2 ، ص 212 ؛ بخارى ، ج 3 ، ص 231 ، باب 15 از شهادات ؛ فتح البارى ، ج 5 ، ص 202 از بيهقى نقل كرده و مىگويد : « شيخ ابوحامد » اسم عريف سنان بوده است . ابن حجر در آخر شرح حديث گفته : قال ابن بطال : كان عمر قسم الناس و جعل على كل قبيلة عريفا ، ابن اثير در كلمه عور مىگويد : اين جمله مثل قديمى است و وقت تهمت گفته مىشود .
( 2 ) - مسند احمد ، ج 5 ، ص 166 ؛ استيعاب حاشيه اصابة ، ج 1 ، ص 215 ؛ اسدالغابة ، ج 1 ، ص 302 ؛ بحارالأنوار ، ج 22 ، ص 420 ، به نقل از ابن ابى الحديد .
( 3 ) - تراتيب ادارية ، ج 1 ، ص 236 ؛ اصابة ، ج 1 ، ص 251 .