فَركِبَ ذلِكَ الرَّجلُ الى عَلىٍّ فَاخْبَرَهُ فَامَرَ عَلِىٌّ مُنادياً الصّلاةُ جامِعَة فَاجْتَمَعوُا فَصَعَد الْمِنْبَرَ فَقالَ : انّ مُعاويَةَ قَدْ جَمَعَ لِحَرْبِكُمْ فَماالرَّأىُ ؟ فَقالَ كُلُّ فريقٍ مِنْهُمْ مَقالةً وَ اخْتَلَطْ كَلامُ بعضهم في بَعضٍ فَلَم يَدَر علىٌّ مِمّا قالُوا شَيئاً فَنزل عن المنبر و هو يقول : إنّا للّه وَ إنّا الَيْهِ راجعون ، ذهب و اللَّهِ بها ابن آكِلةِ الْا كْبادِ . « 1 »
يعنى : از عامر شعبى و امام باقر عليه السلام نقل شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام مردى را به دمشق فرستاد كه آنجا مردم را بترساند و ( بگويد ) كه على عليه السلام با مردم عراق به سوى شما در حركت است ( تا با شاميان بجنگد ) غرض حضرتش اين بود كه اندازه حرف شنوى مردم شام را از معاويه به دست آورد . پس از اينكه اين مرد وارد شام شد ( و خبر را ميان مردم شايع كرد ) معاويه دستور داد منادى ندا كند كه در مسجد حاضر شوند و همهء مردم آمدند و مسجد را پركردند ، معاويه منبر رفت و خبر را براى مردم بيان كرد و نظر خواست ، بدون اينكه حرف بزنند دستهاى خود را به عنوان اطاعت از معاويه به سينههاى خود مىزدند ، مردى به نام ذوالكلاع از جا بلند شد و گفت از شما دستور دادن و از ما اجرا كردن .
فرستادهء اميرالمؤمنين عليه السلام به كوفه برگشت و جريان را به عرض رسانيد . حضرت دستور داد تا مردم را به مسجد فراخواندند و به منبر رفت و فرمود : اى مردم ، معاويه براى جنگ لشگر آماده ساخته است ، هركس حرفى زد ، و چنان سر و صدا و هياهو به راه انداختند كه حضرت ندانست رأى مردم چيست ( و نظرخواهى حضرت بىفايده شد ) حضرت از منبر به زير آمد و فرمود :
اناللَّه و انا اليه راجعون ، قسم به خدا فرزند هند جگرخوار خلافت را برد .
على عليه السلام راز دل مردم را بدين وسيله كشف مىكند و اسرار ايمان و نفاق و صفا و غدرشان را آزمايش كرده و روشن مىسازد .
6 - فَي رَواية سَعدٍ الْاسْكافِ عَن ابى جَعفَرٍ عليه السلام قالَ : مَرَّالنَّبىُّ صلى الله عليه و آله و سلم في سوق الْمَدينةِ بِطعامٍ فَقال لِصاحبِه : ما أرى طَعامَكَ الّا طيِّباً وَ سَأَلَهُ عَنْ سِعْرِهِ فَاوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إليه أنْ يَدُسّ يَدَيْه فِي الطَّعامِ فَفَعَلَ فَاخْرَجَ طَعاماً رَدَياً فَقالَ لِصاحِبهِ ما أراكَ الّا وَ قَدْ جَمَعْتَ خِيانة وَ غِشّاً لِلْمُسْلِمينَ . « 2 »
هامش
( 1 ) - البداية والنهاية ، ج 8 ، ص 129 ؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 3 ، ص 96 .
( 2 ) - وافى ، ج 3 ، ص 64 به نقل از كافى و تهذيب .
عن ابى هريرة انّ رسول اللّه ( ص ) مرّ على صبرة طعام فادخل يده فيها فتالت اصابعه بللًا فقال : ما هذا يا صاحب الطعام قال : اصابته السماء يا رسول الله قال ( ص ) أفلا جعلته فوق الطعام كى يراه الناس من غشّ فليس منّى - صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 99 .