حول حبّ اللَّه ما عشتُ مع الشّوق أحوم * و به أقعد ما عشتُ حياتى و أقوم
در اطراف محبت خداوند تا وقتى كه زندگى مىكنم با شوق مىگردم ، و با آن
مىنشينم و مىايستم تا وقتى زنده هستم .
- نفس المحبّ إلى الحبيب تطّلع * و فوءاده من حبّه يتقطّع
جان محب به محبوب اشراف دارد و دل او از محبتش قطعه قطعه مىشود .
عزّ الحبيب إذا خلا فى ليله * بحبيبه ، يشكوا إليه و يضّرّع
عزيز مىشود محبت وقتى خلوت كند در شبش ، با محبوبش كه به او شكايت
كند و زارى نمايد .
و يقوم فى المحراب ليشكو بثّه * والقلب منه إلى المحبّة ينزع
و در محراب بايستد ناراحتيش را بازگو كند و قلب او به محبت كنده مىشود .
- أموت بدائى ، لا أصيب دوائيا * و لا فرَجاً ممّا أرى من بلائيا
با مرضم مىميريم دوايى نمىخواهم ، و گشايشى را نمىخواهم از آن بلايى كه
مىبينم .
إذا كان داء العبد حبّ مليكه * فمن دونه يرجو طبيباً مداويا
وقتى مرض بنده محبت مالكش باشد ، پس به چه كسى غير او اميد داشته باشد
كه طبيب او باشد .
- رضيتُ بسيّدى عوضاً وانسا * من الأشياء لا ابغى سواه
به مولايم خشنودم كه عوض و انس باشد ، از اشيا كه غير او را نمىجويم .
فياشوقاً إلى مَلِك يرانى * على ما كنتُ فيه و لا أراه
پس چه قدر اشتياق دارم به مالكى كه مرا مىبيند ، بر آن چه من در آن هستم و من
او را نمىبينم .
خلا يستمطر النّجم العطايا * فيعطى منه أكثر ما رجاه
الّا اين كه ستاره يا طلب بارانش بخششهايى را مىطلبد و اعطا مىكند از باران