رُبَّ لام لى بأحجار الرّدى * لم أجد بدّاً من العطب عليه
چه بسا كسانى كه با سنگهاى پست مرا ملامت مىكنند ، چارهاى نمىيابم از
هلاكت بر او .
پرسيدم : عطوفت با كسانى كنى كه تو را سنگ سار كردهاند ؟ گفت :
« اسكت ، لعلّ اللَّه يطّلع على غمّى و وجَعى و فرح هؤلاء الصّبيان ، فيسّره ، فيهب بعضاً على بعض . »
ساكت شو ، شايد خدا اطلاع پيدا كند بر غم و دردم و اين بچهها خوشحال شوند و او را خوشحال كند پس بعضى را بر بعضى ببخشد .
- احمد بن ابى الحوارى گويد : داخل كوفه شدم ، بهلول را ديدم از جمعيّت كناره گرفته و بر كنارى از طريق راه مىرود . چون مرا ديد گفت :
« مرحباً يا أحمد ! أنا بهلول ، أعرفك به عرفات . »
خوشا آمدى اى احمد ، من بهلول هستم ، تو را به عرفات شناختم .
سپس اين ابيات را خواند :
حقيق بالتّواضع من يموت * و حسبُ المرء من دنياه قوت
سزاوار است براى تواضع كردن كسى كه مىميرد و كفايت مىكند براى انسان از
دنيايش مقدار غذايى .
فما للمرء يصبح ذااهتمام * و شُغل لا يقوم له النّعوت
پس چيست براى انسان كه داراى هم و غم و اشتغال فكرى شود كه توصيف
نتوان كرد .
صنيع مليكنا حسن جميل * و ما أرزاقُنا ممّا تفوت
كار خداوند كه حاكم بر ما است ، خوب و زيباست و روزىهاى ما از بين
نمىرود .
فياهذا ! سترحِل من قريب * إلى قوم كلامهم السّكوت
پس اى مرد به زودى كوچ مىكنى ، به طرف گروهى كه كلامشان سكوت است .