گر بماندى در ميان آب و گل كمتر ز خاكى * ور سر از خاك طبيعت بر كنى خورشيد و ماهى
پاى همّت گر زدى بر هر دو عالم عشق بازى * ورنه وصل يار خواهى وه كه با بخت سياهى
تا نبينى آن حسنى كز جهان ربايد دل * از گناه خودبينى نيستت پشيمانى
با پرستش نفس است قرب دوست ناممكن * فتح ملك جان نتوان با قواى حيوانى
دل مبند جز بر دوست جان جان عالم او است * اوست مغز و عالم پوست باقى او جهان فانى
خالصانه گر بوسد مور خاك راهش را * خاك راه او گردد حشمت سليمانى
عاشقان را هر پريشان روزگارى شادى است * كز خم زلف تو عالم را پريشانى بود
بنده خاص تو را اجرى به جز ديدار نيست * افسر شوقت نكوتر تاج سلطانى بود
مفروش دين به دنيا تو اگر خداپرستى * چه تو روح آسمانى بگذر ز خاك پستى
چه اميد دارى از خود تو كه همچو پاكمردان * به ره خدا نرفتى ز ره هواپرستى
ره عاشقان سپردن نه كه سرسرى است جانا * برسى به كوى يارى بت نفس اگر شكستى
دل ار به ياد رخت اى صنم نباشد شاد * چگونه فارغ از اندوه دهر بنشينم
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 209
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٠٩