تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
گر بماندى در ميان آب و گل كمتر ز خاكى * ور سر از خاك طبيعت بر كنى خورشيد و ماهى پاى همّت گر زدى بر هر دو عالم عشق بازى * ورنه وصل يار خواهى وه كه با بخت سياهى تا نبينى آن حسنى كز جهان ربايد دل * از گناه خودبينى نيستت پشيمانى با پرستش نفس است قرب دوست ناممكن * فتح ملك جان نتوان با قواى حيوانى دل مبند جز بر دوست جان جان عالم او است * اوست مغز و عالم پوست باقى او جهان فانى خالصانه گر بوسد مور خاك راهش را * خاك راه او گردد حشمت سليمانى عاشقان را هر پريشان روزگارى شادى است * كز خم زلف تو عالم را پريشانى بود بنده خاص تو را اجرى به جز ديدار نيست * افسر شوقت نكوتر تاج سلطانى بود مفروش دين به دنيا تو اگر خداپرستى * چه تو روح آسمانى بگذر ز خاك پستى چه اميد دارى از خود تو كه همچو پاك‌مردان * به ره خدا نرفتى ز ره هواپرستى ره عاشقان سپردن نه كه سرسرى است جانا * برسى به كوى يارى بت نفس اگر شكستى دل ار به ياد رخت اى صنم نباشد شاد * چگونه فارغ از اندوه دهر بنشينم