سيمرغ تجرد را حيف است شكستن پر * حيف است چو من سيمرغ چون جغد به ويرانم
خاطر مردان حق انس نگيرد به كس * بارگه عزّ اوست مسكن و مأواى دل
در همه غيب و شهود وز همه نقش و صور * جز رخ دلبر نديد ديده بيناى دل
اى دل هواى خويش بنه در هواى دوست * بگذر ز خواهش دل خود بر رضاى دوست
از ماه برتر آيى و از عرش بگذرى * بوسى شبى به مسكنت ار خاك پاى دوست
روى از خدا مگردان كز غير بىنيازى * هر گه به ياد اويى پيوسته در نمازى
عقل است و فكر و تدبير در كار و عشق بازى * يا ترك هر دو عالم يا ترك عشق بازى
يا دل گلستان كن به ياد آن گلآرا * يا خار شو برگير دامان گلى را
از عشق ماهى هر شب از دل بركش آهى * آهى به كوى او رساند مقبلى را
شبى در خلوتى خوش گر به ياد يار بنشينى * دگر در خيمه موهوم گردون پاى نگذارى
بسوزان از شرار عشق يار اوهام دنيا را * غم عالم مخور هرگز دلا گر عاشق يارى
گر حريص ملك و جاهى تنگ چشمى * ور فقير شهر عشقى در دو عالم پادشاهى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 208
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٠٨