تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
عشق ار به كوه و صحرا آواره ساخت ما را * از اين شرر توان هم بر طور دل رسيدن گر جرعه مى وصل خواهى ز كوثر عشق * بايد به وجد و مستى جام بلا كشيدن آيين عاشقان چيست جوياى وصل بودن * شرط وصال چه بود از عالمى بريدن از ما نهادن سر بر خاك كوى معشوق * تا او كه را بخواهد از خاك برگزيدن هر نقش جز ياد خدا نقشى است باطل * جز فيض ديدارش ندارد عمر حاصل مسپار جانا دل بر اين خواب و خيالات * همت ز ايزد خواه و زين اوهام بگسل اى خاكيان اى خاكيان با خاك بازى تا به كى * بنديد چشم از آب و گل دل مظهر اسما كنيد اى خاكيان اين استخوان ريزيد پيش كركسان * عنقاى قدسى آشيان بر قاف كرّمنا كنيد از خواب خوش بردار سر دورىّ منزل را ببين * تاريكى ره را نگر دزد قوافل را ببين ره دور و من بىحوصله پاى دلم پر آبله * دزد است مير قافله مشكل مسايل را ببين كشتى به گرداب خطر امواج دريا پر شرر * وين ناخداى بىخبر گم كرده ساحل را ببين غافل مباش از يار خود وز دلبر آگاه خود * يارى طلب از شاه خود و آن لطف عاجل را ببين