زمانه گاه بهار است و گه خزان اى جان * ز انقلاب جهان دل مباد غمگينم
صد سال به منزل نرسد قافله مصر * گر يوسف ما قافله سالار نباشد
صد يوسف ، آن كه تو را ديد به عالم * با يك درم قلب خريدار نباشد
حيف است كه عمرى بت اوهام پرستيم * دل محو خيال رخت اى يار نباشد
بشكن صنم نفس و فكن پرده اوهام * كان شاهد از اين پرده پديدار نباشد
چشمى كه نظر از رخ اغيار نبندد * در روز لقا لايق ديدار نباشد
اين همه حسن ز هر آينه بنمود نگار * تا كه صاحب نظرى طالب ديدار آيد
آيين عشق اى جان خلوص و بىريايى است * جانان پسندد هر چه بىتذوير گردى
آزاد اگر شوى ز تمنّاى اين جهان * آسوده دل به دينى و ايمن به محشرى
از دام آب و گل اگرت دل رها شود * باللَّه كه مرغ عرشى و ز افرشته برترى
بىنور عشق نتوان رخسار يار ديدن * بىعاشقى نشايد بر وصل او رسيدن
عشق است بال انسان اى مرغ باغ سبحان * بىبال عشق نتوان بر عرش جان پريدن
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 210
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢١٠