- غير آن زيباى مطلق غير آن معشوق كُلّ * گر ببازى دل به ديّارى الهى نيستى
گوهر عقل و دل و دانش نبخشى مگر به عشق * در هواى ماه رخسارى الهى نيستى
گر به راه چشمه حيوان چون خضر زنده جان * نگذرى از مهر مردارى الهى نيستى
و نيز مىگويد :
- در اين بزم دانى كه هشيار كيست * كسى كو به جز مستيش كار نيست
به آيين عشاق هشيار او است * به كيش محبت وفادار او است
درد عشق اى دل ز درمان خوشتر است * آتش دل ز آب حيوان خوشتر است
ذرهاى درد از همه آفاق به * وز دو عالم يك دل مشتاق به
حيف است جان جز راه جانان گيرد * وز خوان دو نان لقمه نان گيرد
آيينه شو تا عكس جانان گيرد * مى نوش پند شاه ايمانم
نياكان بودم از سادات بحرين * ز حفّاظ قرآن قُرّاء دفتر
زمانه خواندشان در شهر قمشه * بدور نادر آن مرد دلاور
شب تار هجران به چه كارى اى دل * ره عشقبازان نسپارى اى دل
به ره نكويان قدمى نرفتى * كه زنيك نامى به كنارى اى دل
به خدا كه روزىات خدا رساند * غم و رنج و حسرت ز چه دارى اى دل
همه عمر ديدى كه شبى ز عمرت * چه گذشت ديگر به كف آرى اى دل
ز خيال باطل نرهى زمانى * كه مدام از انديشه فكارى اى دل
غم جسم و جانت نگذارد آخر * كه پرستش حق بگذارى اى دل
به فراق مانى هله جاودانى * به طلب نشانى ز نگارى اى دل