تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
- غير آن زيباى مطلق غير آن معشوق كُلّ * گر ببازى دل به ديّارى الهى نيستى گوهر عقل و دل و دانش نبخشى مگر به عشق * در هواى ماه رخسارى الهى نيستى گر به راه چشمه حيوان چون خضر زنده جان * نگذرى از مهر مردارى الهى نيستى
و نيز مىگويد :
- در اين بزم دانى كه هشيار كيست * كسى كو به جز مستيش كار نيست به آيين عشاق هشيار او است * به كيش محبت وفادار او است درد عشق اى دل ز درمان خوش‌تر است * آتش دل ز آب حيوان خوش‌تر است ذره‌اى درد از همه آفاق به * وز دو عالم يك دل مشتاق به حيف است جان جز راه جانان گيرد * وز خوان دو نان لقمه نان گيرد آيينه شو تا عكس جانان گيرد * مى نوش پند شاه ايمانم نياكان بودم از سادات بحرين * ز حفّاظ قرآن قُرّاء دفتر زمانه خواندشان در شهر قمشه * بدور نادر آن مرد دلاور شب تار هجران به چه كارى اى دل * ره عشقبازان نسپارى اى دل به ره نكويان قدمى نرفتى * كه زنيك نامى به كنارى اى دل به خدا كه روزىات خدا رساند * غم و رنج و حسرت ز چه دارى اى دل همه عمر ديدى كه شبى ز عمرت * چه گذشت ديگر به كف آرى اى دل ز خيال باطل نرهى زمانى * كه مدام از انديشه فكارى اى دل غم جسم و جانت نگذارد آخر * كه پرستش حق بگذارى اى دل به فراق مانى هله جاودانى * به طلب نشانى ز نگارى اى دل