تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
در تو پنهان است هر نقشى عيان در عالم است * لوح گيتى زن ورق برخوان كتاب خويش را چهره جان در حجاب جسم پنهان تا به چند * پر زن اى عنقاى قدس افكن حجاب خويش را در پى يك دانه چون گنجشك گشتى هر طرف * تا به دام آخر شكستى پرّ عقاب خويش را رنگ ثابت نقش باقى نيست در لوح جهان * محو سازد موج اين دريا حباب خويش را ندانم آن كه سخن گويد از زبانم كيست * به خنده آرد و گرياندم چو شمع از چيست به هر چه هست تو دل شاد باش و مستى كن * بر آن چه نيست مخور غم همان رواست كه نيست ز هر چه مىكنى اى دل رضاى دوست طلب * كه لحظه‌اى نتوان شاد بىرضايش زيست جهان گذرگه جان است و جان سراى نگار * به هر كجا كه رسى جز به كوى دوست مأوى نيست به خاك راه نيرزد سرى كه بىسوداست * الهيا نبرد سود هر كه عاشق نيست ارباب نظر بستند از هر دو جهان ديده * تا ديده نبيند كس جز طلعت جانانه عاشق آن باشد كه بخشد بىمجال خشم و قهر * جان به تسليم و رضاى حضرت جانان عشق نقش زيباى جهان داد از رخ خوبان خبر * اى حريفان بعد از اين جان شما و جان عشق