- گر چشم پاك عشق بگشايى به عالم * وز خاك دوست يا بى توتيا را
بينى هزاران چرخ گردون را شتابان * جويا در سلطان يهدى من يشا را
هم مهر و ماه و فوج بىپايان انجم * بينى كمر بسته فرمان قضا را
هر ذره را رقصان به مهر دوست بينى * وز شوق دايم جنبش ارض و سما را
بينى هويدا در تجلى گاه عالم * هم در جمال جان جلال كبريا را
اين نفس خود بين گر بميرد زنده گردد * جانى كه در خود بنگرد سرّ خدا را
آتش زن اندر پرده اوهام باطل * افكن به تيغ معرفت ديو هوا را
صد جهان در جان ما پنهان و از غفلت هنوز * دلگشايى از گلستان جهان خواهيم باز
شب زفاف چون روز مصاف مردان نيست * عروس حجله مشو قهرمان دوران باش
به راه عشق هم آنان كه سر كنند قدم * سبق برند تو با جان بكوش و زآنان باش
به فيض دوست گدا پادشه شود بشتاب * ز تاج بندگىاش بر سپهر سلطان باش
به راه كوى نكويان رو اى رفيق طريق * چو گوى بر دم چوگان عشق غلطان باش
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 203
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٠٣