دل رقيب سيه ساز و بزم ما روشن * سزاى مهر ده و شمع جمع ياران باش
به بوسهاى همه دردت شفا تواند داد * مريض عشق شو آسوده دل ز درمان باش
با نگاه قهر عشقت گشت ويران شهر دل * حاليا تا كى نگاه لطف تعميرش كند
جز خيال تو كه راه دل مشتاقان زد * پادشاهى نشنيديم كه رهزن گردد
يار عيسى صفتى باش به صحراى وجود * كز دم اهل صفا ديو برهمن گردد
تو به وفادارى و آيين محبت مگذار * دوست يك لحظه مپندار كه دشمن گردد
چون جغد نادان نيستم تا دل بر اين ويران دهم * من شاهباز حضرتم بر ساعد سلطان زنم
من بلبل گلزارىام چند از غم گل زارىام * اى چرخ اگر بگذارىام بر گلشن رضوان زنم
فرقان سلطان احمد ملكاً كبيرا مىزند * من با چنين ملك ابد حيف است بر زندان زنم
هر چه بينم نامرادى بر مراد دل بكوشم * تا به جانان دل سپارم يا كه چشم از جان بپوشم
مطرب چرخ ار نوازد دم به دم ساز مخالف * عاشقم ناساز نايد هر چه بنوازد به گوشم
الا اى مرغ جان چهل سال ماندى در قفس يك دم * قفس بشكن سفيرى بركش آهنگ رهايى كن
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 204
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٠٤