دريغا عهد آسانى كه قدر آن ندانستم * بدانى قدر وصل آن گه كه در هجران فرو مانى
من از اين در به جفا روى نخواهم پيچيد * گر ببندى تو به روى من و گر بگشايى
چه كند بنده مخلص كه قبولش نكنند * ما حريصيم به خدمت تو نمىفرمايى
با دوست كنج فقر بهشت است و بوستان * بى دوست خاك بر سر جاه و توانگرى
تا دوست در كنار نباشد به كام دل * از هيچ نعمتى نتوانى كه برخورى
ما قلم بر سر كشيديم اختيار خويش را * اختيار آن است كو قسمت كند درويش را
اى كه خوابآلوده واپس ماندهاى از كاروان * جهد كن تا بازيابى همرهان خويش را
در تو آن مردى نمىبينم كه كافر بشكنى * بشكن ار مردى هواى نفس كافر كيش را
همچنين گويد :
- بخت جوان دارد آن كه با تو قرين است * پير نگردد كه در بهشت برين است
ديگر از آن جانبم نماز نباشد * گر تو اشارت كنى كه قبله چنين است
اگر اين درنده خويى ز طبيعتت بميرد * همه عمر زنده باشى به روان آدميت
رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند * بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت
گر دلى دارى به دلدارى بده * ضايع آن كشور كه سلطانيش نيست
كامران آن دل كه محبوبيش هست * نيكبخت آن سر كه سامانيش نيست