بگذار هر چه دارى و بگذر كه هيچ نيست * اين پنج روز عمر كه مرگ از قفاى او است
هر آدمى كه كشته شمشير عشق گشت * گو غم مخور كه ملك ابد خونبهاى او است
به بندگى و صغيرى گرت قبول كند * سپاس دار كه فضلى بود كبير از دوست
به جاى دوست گرت هر چه در جهان بخشند * رضا مده كه متاعى بود حقير از دوست
هر آن كه با تو دمى يافته است در همه عمر * نيافته است گرش بعد از آن تمنايى است
نه عاشق است كه هر ساعتش نظر به كسى است * نه عارف است كه هر روز خاطرش جايى است
سلسله موى دوست حلقه دام بلاست * هر كه در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست
مالك ملك وجود حاكم ردّ و قبول * هر چه كند جور نيست ور تو بنالى جفاست
هر كه به جور رقيب يا به جفاى حبيب * عهد فرامش كند مدّعى بىوفاست
صبر كن اى دل كه صبر سيرت اهل صفاست * چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست
مالك ردّ و قبول هر چه كند پادشاست * گر بزند حاكم است ور بنوازد رواست
صحبت يار عزيز حاصل دور بقاست * يكدمه ديدار دوست هر دو جهانش بهاست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 138
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٨