آن نه تنهاست كه با ياد تو انسى دارد * تا نگويى كه مرا طاقت تنهايى هست
همه را ديده به رويت نگران است وليك * همه كس را نتوان گفت كه بينايى هست
اگر تو جور كنى جور نيست تربيت است * وگر تو درد دهى درد نيست درمان است
سفر دراز نباشد به پاى طالب دوست * كه خار دشت محبت گل است و ريحان است
درياى عشق را به حقيقت كنار نيست * ور هست پيش اهل حقيقت كنار او است
اينم قبول بس كه بميرم بر آستان * تا نسبتم كنند كه خدمتگزار او است
بر جور نامرادى و درويشى و هلاك * آن را كه صبر نيست محبت نه كار او است
سعدى رضاى دوست طلب كن نه حظّ خويش * عبد آن كند كه رأى خداوندگار او است
هر كه سوداى تو دارد چه غم از سود و زيانش * نگران تو چه انديشه و بيم دگرانش
هر كه از يار تحمل نكند يار مگويش * وانكه در عشق ملامت نكشد مرد مخوانش
به جفايى و قفايى نرود عاشق صادق * مژه بر هم نزند گر بزنى تير و سنانش
برآنم گر تو باز آيى كهدرپايت كشمجايى * از اين كمتر نشايد كرد در پاى تو قربانى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 140
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٤٠