تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
- خرما نتوان خورد از اين خوار كه كشتيم * ديبا نتوان بافت از اين پشم كه رشتيم بر لوح معاصى خط عذرى نكشيديم * پهلوى كباير حسناتى ننوشتيم ما كشته نفسيم بس آوخ كه برآيد * از ما به قيامت كه چرا نفس نكشتيم افسوس بر آن عمر گرانمايه كه بگذشت * ما از سر تقصير و خطا در نگذشتيم پيرى و جوانى و شب و روز برآمد * ما شب شد و روز آمد و بيدار نگشتيم سال‌ها در پى مقصود به جان گرديديم * دوست در خانه و ما گرد جهان گرديديم خود سراپرده قدرش ز مكان بيرون بود * آن كه ما در طلبش كون و مكان گرديديم شاهد آن وقت بيايد كه تو حاضر باشى * سخن آن وقت بگويد كه تو خاموش كنى تا تو در بند هوايى در حق نگشايد * سخن آن گاه توان گفت كه آن گوش كنى آخر قصد من تويى غايت جهد و آرزو * تا نرسم ز دامنت دست اميد نگسلم ذكر تو از زبان من فكر تو از خيال من * چون برود كه رفته‌اى در رگ و در مفاصلم مشتغل توأم چنان كز همه چيز غايبم * مفتكر توأم چنان كز همه خلق غافلم تا خبر دارم از او بىخبر از خويشتنم * با وجودش ز من آواز نيايد كه منم پيرهن را بدرم دم به دم از غايت شوق * كه وجودم همه او گشت و من آن پيرهنم بوى پيراهن گم كرده خود مىشنوم * گر بگويم همه گويند ضلالى است قديم توبه گويند ز انديشه معشوق بكن * هرگز اين توبه نباشد كه گناهى است‌عظيم اى رفيقان سفر دست بداريد ز ما * كه بخواهيم نشستن به در دوست مقيم عجب از كشته نباشد به در خيمه دوست * عجب‌اززنده‌كه چون جان به درآوردسليم من از آن روز كه در بند توأم آزادم * پادشاهم چو به قيد تو اسير افتادم همه غم‌هاى جهان هيچ اثر مىنكند * در من از بس كه به ديدار عزيزت شادم خرم آن روز كه جان مىرود اندر طلبت * تا بيايند عزيزان به مبارك بادم من كه در هيچ مقامى نزدم خيمه انس * پيش تو رخت بيفكندم و دل بنهادم دانى از دولت وصلت چه طمع مىدارم ؟ * ياد تو مصلحت خويش ببرد از يادم