- مگر نسيم سحر بوى زلف يار من است * كه راحت دل رنجور بىقرار من است
به خواب خوش نرود چشم بخت من همه عمر * گرش به خواب ببينم كه در كنار من است
اگر معاينه بينم كه قصد جان دارد * به جان مضايقه با دوستان نه كار من است
حقيقت آن كه نه درخورد او است جان عزيز * وليك درخور امكان اقتدار من است
نه اختيار من است اين معامله ليكن * رضاى دوست مقدم بر اختيار من است
اگر هزار غم است از جفاى او بر دل * هنوز بنده اويم كه غمگسار من است
درون خلوت ما غير در نمىگنجد * برو كه هر چه نه يار من است بار من است
مرا از اين چه كه بيرون شهر صحراييست * قرين دوست به هر جا كه هست خوش جاييست
كسى كه روى تو ديده است از او عجب دارم * كه باز در همه عمرش سر تماشاييست
چو بر ولايت دل دست يافت لشگر عشق * به دست باش كه هر بامداد يغماييست
نه خاصّه بر سر من عشق در جهان آمد * كه هر سرى كه تو بينى رهين سوداييست
خبر از عشق نبود است و نباشد همه عمر * هر كه او را خبر از شنعت و رسوايى هست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 139
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٩