اى چشم ، خيره مانده در اوصاف روى تو * چون مرغ شب كه هيچ نبيند به روشنى
اين عشق را زوال نباشد به حكم آن * ما پاك ديدهايم و تو پاكيزه دامنى
از من گمان مبر كه بيايد خلاف دوست * ور متفق شوند جهانى به دشمنى
هرگز آن دل نه بميرد كه تو جانش باشى * نيكبخت آن كه تو در هر دو جهانش باشى
غم و انديشه در آن دايره هرگز نبود * به حقيقت كه تو چون نقطه ميانش باشى
هرگزش باد خزان برگ پريشان نكند * بوستانى كه تو چون سرو روانش باشى
ندانمت به حقيقت كه در جهان به كه مانى * جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانى
به پاى خويشتن آيند عاشقان به كمندت * كه هر كه را تو بگيرى ز خويشتن برهانى
مرا مپرس كه چونى به هر صفت كه تو گويى * مرا مگوى چه نامى به هر لقب كه تو خوانى
بىخانمان كه هيچ ندارد به جز خدا * او را گدا مگوى كه سلطان گداى او است
كوتاه همّتان همه راحت طلب كنند * عارف بلا كه راحت او در بلاى او است
عاشق كه بر مشاهده دوست دست يافت * بر هر كه بعد از آن نگرد اژدهاى او است
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 137
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٧