مردن اندر كوى عشق از زندگانى خوشتر است * تا نميرى دست مهرش كوته از دامن مكن
چنانت دوست مىدارم كه وصلت دل نمىخواهد * كمال دوستى باشد مراد از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شيرين كنارى بود و آغوشى * محبت كار فرهاد است و كوه بيستون سفتن
صيد بيابان عشق خود بخورد تير او * سر نتواند كشيد پاى به زنجير او
گفتم از آسيب عشق روى به عالم نهم * عرصه عالم گرفت حسن جهانگير او
با همه تدبير خويش ما سپر انداختيم * روى به ديوار صبر چشم به تقدير او
چاره مغلوب نيست جز سپر انداختن * چون نتواند كه روى در كشد از تير او
كشته معشوق را درد نباشد كه خلق * زنده به جانند و ما زنده به تأثير او
اگرم حيات بخشى و گرم هلاك خواهى * سر بندگى به خدمت بنهم كه پادشاهى
من اگر هزار خدمت بكنم گناه دارم * تو اگر هزار چون من بكشى كه بيگناهى
به كسى نمىتوانم كه شكايت تو گويم * همه جانب تو خواهند و تو آن كنى كه خواهى
آسوده خاطرم كه تو در خاطر منى * گر تاج مىفرستى وگر تيغ مىزنى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 136
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٦