قلب روى اندوده نستانند در بازار حشر * خالصى بايد كه از آتش برون آيد سليم
نفس پروردن خلاف رأى دانايان بود * طفل ، خرما دوست دارد صبر فرمايد حكيم
من بىمايه كه باشم كه خريدار تو باشم * حيف باشد كه تو يار من و من يار توباشم
تو مگر سايه لطفى به سر وقت من آرى * كه من اين قدر ندارم كه خريدار تو باشم
خويشتن بر تو ببندم كه من از خود نپسندم * كه تو هرگز گل من باشى و من خار تو باشم
هرگز انديشه نكردم كه كمندت به من افتد * كه من آن وقع ندارم كه گرفتار تو باشم
من چه شايسته آنم كه تو را خوانم و دانم * مگرم هم تو ببخشى كه سزاوار تو باشم
گرچه دانم كه به وصلت نرسم بازنگردم * تا در اين راه بميرم كه طلبكار تو باشم
نه در اين عالم دنيا كه در آن عالم عقبى * هم چنان بر سر آنم كه وفادار تو باشم
خاك بادا تن سعدى كه توأش مىنپسندى * كه نشايد كه تو فخر من و من عار تو باشم
چشم اگر با دوست دارى گوش با دشمن مكن * تير باران قضا را جز رضا جوشن مكن
هر كه ننهاده است چون پروانه دل بر سوختن * گو حريف آتشين را طوف پيرامن مكن
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 135
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٥