اى كه در شدت فقرى ز پريشانى حال * صبر كن كين دو سه روزى به سر آيد معدود
خاك راهى كه بر او مىگذرى ساكن باش * كه عيون است و جفون است و خدود است و قدود
اميدواران دست طلب ز دامن دوست * اگر فرو گُسلانند در كه آويزند
مگر تو روى بپوشى و گرنه ممكن نيست * كه اهل معرفت از تو نظر بپوشانند
برون از خوردن و خفتن جهانى هست انسان را * به جانان زندگانى كس كه وصل جاودان دارد
نه مردى گر به شمشير از جفاى دوست برگردى * دهل را كاندرون با دست زانگشتى فغان دارد
به دست رحمتم از خاك آستان برگير * كه گر بيفكنيم كس به هيچ نستاند
چه حاجت است به شمشير قتل عاشق را * حديث دوست بگويش كه جان برافشاند
همچو چنگم سر تسليم و ارادت در پيش * تو به هر ضرب كه خواهى بزن و بنوازم
گر تو آن جور پسندى كه به سنگم بزنى * از من اين جرم نيايد كه خلاف آغازم
خدمتى لايقم از دست نيايد چه كنم * سر نه چيزى است كه در پاى عزيزان بازم
اى كه در دنيا نرفتى بر صراط مستقيم * در قيامت بر صراطت جاى تشويش است و بيم
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 134
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٤