من چه در پاى تو ريزم كه پسند تو بود * سر و جان را نتوان گفت كه مقدارى هست
همه راهست همين داغ محبت كه مراست * نه كه من مستم و در خيل تو هشيارى هست
هر كه دل آرام ديد از دلش آرام رفت * باز نيابد خلاص هر كه در اين دام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمى * حاصل عمر آن دم است باقى ايام رفت
كاشكى قيمت انفاس بدانندى خلق * تا دمى چند كه ماندست غنيمت شمرند
گل بىخار ميسر نشود در بستان * گل بىخار جهان مردم نيكو سيرند
كس نيست كه پنهان نظرى با تو ندارد * من نيز برآنم كه همه خلق برآنند
اهل نظر آنند كه چشمى به ارادت * با روى تو دارند و دگر بىبصرانند
چشمى كه جمال تو نديدست چه ديداست * افسوس بر آنان كه همه عمر به غفلت گذرانند
آنان كه به ديدار تو در رقص نيايند * چون مىروى اندر طلبت جامه درانند
سعدى به جفا ترك محبت نتوان گفت * بر در بنشينم گَرَم از خانه برانند
اى كه در نعمت و نازى به جهان غرّه مباش * كه محال است در اين مرحله امكان خلود
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 133
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٣