تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
من چه در پاى تو ريزم كه پسند تو بود * سر و جان را نتوان گفت كه مقدارى هست همه راهست همين داغ محبت كه مراست * نه كه من مستم و در خيل تو هشيارى هست هر كه دل آرام ديد از دلش آرام رفت * باز نيابد خلاص هر كه در اين دام رفت گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمى * حاصل عمر آن دم است باقى ايام رفت كاشكى قيمت انفاس بدانندى خلق * تا دمى چند كه ماندست غنيمت شمرند گل بىخار ميسر نشود در بستان * گل بىخار جهان مردم نيكو سيرند كس نيست كه پنهان نظرى با تو ندارد * من نيز برآنم كه همه خلق برآنند اهل نظر آنند كه چشمى به ارادت * با روى تو دارند و دگر بىبصرانند چشمى كه جمال تو نديدست چه ديداست * افسوس بر آنان كه همه عمر به غفلت گذرانند آنان كه به ديدار تو در رقص نيايند * چون مىروى اندر طلبت جامه درانند سعدى به جفا ترك محبت نتوان گفت * بر در بنشينم گَرَم از خانه برانند اى كه در نعمت و نازى به جهان غرّه مباش * كه محال است در اين مرحله امكان خلود