هر كس صفتى دارد و رنگى و نشانى * تو ترك صفت كن كه از اين به صفتى نيست
آن كس كه در او معرفتى هست كدام است * آن است كه با هيچ كسش معرفتى نيست
پوشيده كسى بينى فرداى قيامت * كامروز برهنه است و بر او عاريتى نيست
آن دوست نباشد كه شكايت كند از دوست * هر خون كه دل آرام بريزد ديتى نيست
سنگىّ و گياهى كه در آن خاصيتى هست * از آدمىاى به كه در او منفعتى نيست
درويش تو در مصلحت خويش چه دانى * خوش باش اگرت نيست كه بىمصلحتى نيست
راه ادب اين است كه سعدى به تو آموخت * گر گوش كنى خوشتر از اين تربيتى نيست
زهر نزديك خردمندان اگر چه قاتل است * چون ز دست دوست مىگيرى شفاى عاجل است
به كمند زلفت نه من افتادم و بس * كه بهر حلقه زلف تو گرفتارى هست
گر بگويم كه مرا با تو سر و كارى نيست * در و ديوار گواهى بدهد كارى هست
صبر بر جور رقيبم چه كنم گر نكنم * همه دانند كه در صحبت گل خارى هست
نه من خامِ طمع ، عشق تو ورزيدم و بس * كه چو من سوخته در خيل تو بسيارى هست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 132
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣٢