سعدى در اين جهان كه تويى ذرّهوار باش * گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از او است * عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از او است
به غنيمت شمر اى دوست دم عيسى صبح * تا دل مرده مگر زنده كند كين دم از او است
به حلاوت بخورم زهر كه شاهد ساقى است * به ارادت بكشم درد كه درمان هم از او است
زخم خونينم اگر به نشود به باشد * خنك آن زخم كه هر لحظه مرا مرهم از او است
شوق را بر صبر قوت غالب است * عقل را با عشق دعوى باطل است
نسبت عاشق به غفلت مىكنند * وانكه معشوقى ندارد غافل است
بذل مال و جاه و ترك نام و ننگ * در طريق عشق ، اول منزل است
گر بميرد طالبى در بند دوست * سهل باشد زندگانى مشكل است
عاشقى مىگفت و خوش خوش مىگريست * جان بياسايد چو جانان قاتل است
چون ملك گدايان به جهان مملكتى نيست * مجموعتر از ملك رضا مملكتى نيست
گر منزلتى هست كسى را مگر آن راست * كاندر نظر هيچ كسش منزلتى نيست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 131
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٣١