تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
اگر گويى به هستى خود او را شناختم ، گويند : دو هستى ، بر دو دويى شركت محض است و اگر گويى به نيستى خود او را شناختم ، گويند : نيست ، هست را چون شناسد ؟ « العجز عن درك الإدراك ، ادراك . » ؛ ( عاجز بودن از درك درك كردن ، خودش درك است . ) پروانه مختصر ديده ، آفتاب را كى تواند ديد ؟ اى هزاران جان مقدس فداى خاك نعلين آن درويش باد ! بشنو تا خود چه مىگويد : « در ميدان مردان ميا كه آن جا به جاى آب ، خون روان است . » شعر
- از هرچه مىرود سخن دوست خوش‌تر است * پيغام آشنا سخن روح‌پرور است هرگز وجود حاضر و غايب شنيده‌اى * من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است ابناى روزگار به صحرا روند و باغ * صحرا و باغ زنده‌دلان كوى دلبر است شب‌هاى بىتوام شب گور است در خيال * ور بىتو بامداد كنم روز محشر است با داغ تو رنجورى به كز نظرت دورى * پيش نظرت مردن بهتر كه به هجرانت اى باديه هجران گر عشق حرم باشد * عشاق نينديشند از خوار مغيلانت از جان برون نيامده جانانت آرزوست * زنّار نابريده و ايمانت آرزوست فرعون‌وار لاف اناالحق همى زنى * و آن گاه قرب موسى عمرانت آرزوست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 130 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)