تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
تا نگرى از همه وامانده‌ام * قافله رفتست به جا مانده‌ام خيز نواى هدى آغاز كن * مست شدم زمزمه‌اى ساز كن خيز شتربان كه من ناتوان * مىشوم اينك ز پى دل روان تا دل سرگشته كجا رو كند * تا به كه اين شيفته‌جان خو كند مىرود و مىبردم سوى دوست * تا كشدم در خم گيسوى دوست
از الهى نامه :
رهى را كه زاهد به سالى رود * به يك گام شوريده حالى رود ولى ترك سر شرط شوريدگى است * به اين مىتوان يافت شوريده كيست
از قسم نامه :
- الهى به رندان دردى كشت * كه مستند از باده بىغشت كه از درگه خود سراغيم ده * گرفتاريم بين فراغيم ده دلم تنگ ز اندوه هستى شده * سرم پست ز آسيب مستى شده نه هستى خوش آيد نه مستى مرا * بلندى بود همچو پستى مرا به هستى و مستى شدم پاى بست * نخواهم به جز نيستى زآن چه هست بسى گر چه مستى به از هستى است * ولى نيستى خوش‌تر از هستى است وجودم بسى كرد خوار و زبون * به ملك عدم شو مرا رهنمون بده ساغرم زآن مى خوش‌گوار * كزين مى نديدم به غير از خمار مى هستىام چون بود در مذاق * وز او جان چشد زهر تلخ فراغ وجود از مى جان‌فزايم دهد * عدم خار اگر زير پايم نهد مرا خار او غيرت گل بود * وز آن مى دلم در تزلزل بود نخواهم شرابى كه دل خون از او است * دلم چون سرشكم جگرگون از او است چه سازم نه خمرى كه آرد خمار * خمارش برآرد ز جانم دمار