تا نگرى از همه واماندهام * قافله رفتست به جا ماندهام
خيز نواى هدى آغاز كن * مست شدم زمزمهاى ساز كن
خيز شتربان كه من ناتوان * مىشوم اينك ز پى دل روان
تا دل سرگشته كجا رو كند * تا به كه اين شيفتهجان خو كند
مىرود و مىبردم سوى دوست * تا كشدم در خم گيسوى دوست
از الهى نامه :
رهى را كه زاهد به سالى رود * به يك گام شوريده حالى رود
ولى ترك سر شرط شوريدگى است * به اين مىتوان يافت شوريده كيست
از قسم نامه :
- الهى به رندان دردى كشت * كه مستند از باده بىغشت
كه از درگه خود سراغيم ده * گرفتاريم بين فراغيم ده
دلم تنگ ز اندوه هستى شده * سرم پست ز آسيب مستى شده
نه هستى خوش آيد نه مستى مرا * بلندى بود همچو پستى مرا
به هستى و مستى شدم پاى بست * نخواهم به جز نيستى زآن چه هست
بسى گر چه مستى به از هستى است * ولى نيستى خوشتر از هستى است
وجودم بسى كرد خوار و زبون * به ملك عدم شو مرا رهنمون
بده ساغرم زآن مى خوشگوار * كزين مى نديدم به غير از خمار
مى هستىام چون بود در مذاق * وز او جان چشد زهر تلخ فراغ
وجود از مى جانفزايم دهد * عدم خار اگر زير پايم نهد
مرا خار او غيرت گل بود * وز آن مى دلم در تزلزل بود
نخواهم شرابى كه دل خون از او است * دلم چون سرشكم جگرگون از او است
چه سازم نه خمرى كه آرد خمار * خمارش برآرد ز جانم دمار