فرمود ، چهرهاى جذاب و نورانى داشت . با من انس گرفت و به گفتگو پرداخت و در ضمن از ترجيعات هاتف اصفهانى ، قسمت اول آن را خواند كه مىگويد :
اى فداى تو هم دل و جان * اى نثار رهت همين و همان
سپس فرمود : كسى كه به قصد تحصيل به نجف مىآيد خوب است علاوه بر تحصيل ، به فكر تهذيب و تكميل نفس خويش نيز باشد و از نفس خود غافل نماند و پس از آن برخواست و برفت و مرا شيفته خود و گفتارش نمود و برنامه خود را دانستم و تا در نجف بودم ، از محضر وى - رحمهاللَّه - استفاده مىنمودم و آن بزرگمرد ، حاج ميرزا على آقا قاضى بود .
- در ايامى كه در نجف اقامت داشتم روزى مرحوم استاد - رحمهاللَّه - از نزد من مىگذشتند ، دست روى شانهام گذاشتند و فرمودند : « فرزند ! دنيا مىخواهى نماز شب بخوان ، آخرت مىخواهى نماز شب بخوان . » چنان اين سخن در من اثر كرد كه تا زمانى كه در نجف بودم محضر وى را رها نكردم و چون به وطن بازگشتم تا زمان رحلتش ، پيوسته روابط ما برقرار بود و دستوراتى مىدادند و مكاتباتى داشتيم .
- مدتها بود رابطه ممكن و واجب براى من حل نشده بود با آن كه مىدانستم واجبالوجود ، واجبالوجود و ممكنالوجود ، ممكنالوجود است ولى اين رابطه مبهم مانده بود ، به غزلى از ديوان خواجه حافظ برخورد نمودم ، مطلب برايم روشن شد و مطلع آن غزل اين است :
پيش از اينت بيش از اين غمخوارى عشّاق بود « 1 »
دانستم كه به هر حال ممكن ، سراپا نيازمند است و وابسته به حق سبحانه و اشتياق او به بندگانش . « 2 »
هامش
( 1 ) . ديوان حافظ ، تصحيح قدسى ، غزل 147 .
( 2 ) . طبقات اعلام الشيعه ( نقباء البشر ) ، ج 2 ، ص 645 ، شمارهى 1079 .