- در امتزاج جسم و جان كردند حكمتها نهان * كشتند در تن تخم جان تا بر دهد اعمالها
تن را حيات از جان بود جان زنده از جانان بود * تن را ز سر چون واكند جانانش بخشد بالها
نعيم اهل دل خواهى دلت را صاف كن از عشق * بمان لذات دنيا را بهل فردوس اعلى را
اگر خواهى كه عقلت را ز دست ديو برهانى * ز سر بيرون كن ار بتوانى اوهام خيالى را
بِكَن از غير حق دل را ، بروب از ماسوى جان را * به دونان واگذار اسباب جاهى را و مالى را
با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم * بى تو باشم هر دو عالم يك قفس باشد مرا
من نمىدانم چه سان جانم فدا خواهد شدن * اين قدر دانم نگاهى از تو بس باشد مرا
سالك راه حق بيا همت از اوليا طلب * همت خود بلند كن سوى حق ارتقا طلب
چند ز پست همتى فرش شوى برين زمين * روى به روى عرش كن راه سوى سما طلب
نيست خوشى در اين سرا نيست به جز غم و عنا * عيش در اين سرا مجو عيش در آن سرا طلب
راحت و امن و عافيت گرطلبى در اين جهان * زهد و قنوع پيشه كن مملكت رضا طلب
مست حق شو تا كه باشى هوشيار وقت خود * غير مستش در دو عالم هوشيارى هست نيست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 347
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٤٧