اختيار خود به او بگذار بگذر ز اختيار * بنده را جز اختيارش اختيارى هست نيست
روزگار آن است كان با دوست مىآيد به سر * غير ايّام وصالش روزگارى هست نيست
عمر آن باشد كه صرف طاعت و تقوى شود * جز زمان بندگى ليل و نهارى هست نيست
هر كه در دوست زد دامن احسان گرفت * وانكه در دوستى مايه عرفان گرفت
دوستى كردگار معرفت آرد به بار * هر كه از اين تخم كشت حاصل از آن برگرفت
از در احسان هرانك روى به مقصود كرد * ديد جمال خدا حسن ز احسان گرفت
هر كه به دو داد تن مايه ايمان ستد * وانكه به دو داد دل در عوضش جان گرفت
آن كه به دو داد جان زنده جاويد شد * عمر دو روزينه داد عمر فراوان گرفت
هر كه ز دنيا گذشت لذت عقبى چشيد * وانكه ز عقبى گذشت كام ز جانان گرفت
آن كه به اخلاص داد در ره او هر چه هست * قطره به دريا گذشت بهره ز عمّان گرفت
چه دهى دل به سرايى كه دل از وى بكنى * يا نهى رخت بدان خانه كه آسايش نيست
هر كه او عاقبت انديش بود دل ننهد * در مقامى كه بقا را ره گنجايش نيست
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 348
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٣٤٨