جمادىالثانيه سال 672 از دنيا رفت و در مدرسه منسوب به وى در شهر قونويّه مدفون شد .
ديوان شمس تبريزى از او است كه به نام استادش نام گذارى كرد و مثنوى معنوى بهترين شاهد بر كمالات او است .
حكايت
- استادش شمسالدّين تبريزى چون به قونيّه رسيد ، در خان شكرريزان فرود آمد .
مولوى در آن زمان به تدريس علوم مشغول بود . روزى با جمعى از فضلا از مدرسه بيرون آمده از جلو خان شكرريزان مىگذشت ، شمسالدّين پيش آمد و عنان مركب مولانا را گرفت و پرسيد : اى امام مسلمين ! بايزيد بزرگتر است يا مصطفى ؟ مولانا مىگويد : من از هيبت اين سخن در هم كوفته شدم . گفتم : مصطفى - صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم - بزرگترين عالميان است چه جاى بايزيد است . پرسيد : چه معنى دارد كه مصطفى مىفرمايد :
« ما عرفناك حقّ معرفتك . »
تو را چنان كه بايد نشناختيم .
و ابويزيد مىگويد :
« سبحان ! ما أعظم شأنى ! وأنا سلطان السلاطين . »
پاكا من و چه قدر مقام و منزلت من بلند است و من پادشاه پادشاهانم .
گفتم : ابويزيد را تشنگى از جرعهاى ساكن شد ، دم از سيرابى زد ، كوزهى ادراك او از آن پر شد و آن نور به قدر روزنهى خانه او بود ، اما مصطفى - صلى اللَّه عليه و آله و سلّم - استسقاى عظيم و تشنگى در تشنگى بود و سينه مباركش به شرح
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ
« 1 » و
أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً
« 2 » گشته بود . لاجرم دم از تشنگى زد و هر روز در
هامش
( 1 ) . سورهى شرح ، آيهى 1 .
( 2 ) . سورهى نساء ، آيهى 97 .