تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
به جز كسب هوا از من دگر كارى نمىآيد * در اين درياى پرآشوب پندارى حبابم من چون سياهى شد ز مو هشيار مىبايد شدن * صبح چون روشن شود بيدار مىبايد شدن عمرها كار تو با گفتار بىكردار بود * بعد از اين كردار بىگفتار مىبايد شدن تا نگردى فانى از ميخانه پا بيرون منه * زين مكان ، بىجبّه و دستار مىبايد شدن برنخيزد هر كه در فكر تن‌آسايى فتاد * صد بيابان دور از اين ديوار مىبايد شدن چيست دانى عشقبازى ، بىسخن گويا شدن * چشم پوشيدن ز غير حق به حق بينا شدن سر به جيب خود فروبردن برآوردن به عرش * پاى در دامن كشيدن آسمان‌پيما شدن با كمال آشنايى زيستن بيگانه‌وار * در ميان جمع از هم صحبتان تنها شدن عاشقان را با فنا از شادى و غم چاره نيست * سيل را پست و بلندى هست تا دريا شدن زين بيابان مىبرم خود را برون چون گردباد * بيش از اين نتوان غبار دامن صحرا شدن به تخته‌پاره تسليم خويش را برسان * كه مشكل است در اين بحرها شنا كردن