همه اجزاى جهان محمل معشوق من است * من سودازده حيران چه محمل باشم
جدا شو از دو عالم تا توانى با خدا بودن * كه دارد دردسر بسيار با خلق آشنا بودن
دم تيغ قضا از چين ابرو برنمىگردد * ندارد حاصلى دلگير از حكم قضا بودن
تمنّا را ز دل چون سگ ز مسجد دور مىسازى * اگر دانى چه مطلبهاست در بىمدّعا بودن
سواد فقر مىبخشد حيات جاودان صائب * در اين ظلمت نبايد غافل از آب بقا بودن
خلاف نفس ، كليد در بهشت بود * به هر چه نفس تولّا كند تبرّا كن
به كوه صبر توان جان ز موج حادثه برد * براى كشتى خود لنگرى مهيا كن
از براى كام دنيا خويش را غمگين مكن * پشتپا زن بر دو عالم خويش را سنگين مكن
نخل نوخيز تو بهر بوستان ديگرست * ريشه محكم در زمين عاريت چندين مكن
گهى در بحر سرگردان و گاهى در سرابم من * هميشه همچو موج از خوش عنانى در عذابم من
خرابات وجود من عمارت برنمىدارد * عبث در فكر تعمير دل پر انقلابم من
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 199
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٩