سپند او شدم تا از خودى آسان برون آيم * ندانستم شود برخواستن از جا فراموشم
ز من يك ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقى * نخواهد شد هواى عالم بالا فراموشم
نه از منزل نه از ره نى ز همراهان خبر دارم * من آن كورم كه رهبر كرده در صحرا فراموشم
به استغنا توان خون در جگر كردن نكويان را * ولى از ديدنش مىگردد استغنا فراموشم
ز مشت خار و خس من سفر نمىآيد * مگر به بحر برد سيل نوبهارانم
همان كه داده غمم غمگسار خواهد شد * اگر به غم بگذارند غمگسارانم
ما در اين وحشتسرا آتش عنان افتادهايم * عكس خورشيديم در آب روان افتادهايم
رفته است از دست ما بيرون عنان اختيار * در ركاب دوست چون برگ خزان افتادهايم
نه سرانجام اقامت نه اميد بازگشت * مرغ بىبال و پريم از آشيان افتادهايم
خار و گل آب از بهارستان وحدت مىخورند * من ز غفلت در تميز خوب و بد افتادهام
در جهان آب و گل از درد و داغ عشق او * دوزخى دارم كه از ياد بهشت افتادهام
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 197
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٧