چنين كه گرد علايق تو راست دامنگير * سفر ز خود نتوانى به هيچ جا كردن
ز قيد محكم هستى كجا برون آيى * تو را كه بند قبا مشكل است وا كردن
براى عالم باطل ز حق نتوان شدن غافل * به سيم قلب نتوان دامن يوسف رها كردن
ز حق جو آن چه مىخواهى كه تا فرمان حق نبود * نيايد از سليمان حاجت مورى روا كردن
در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو * عالم پر است از تو و خالى است جاى تو
هر چند كائنات گداى در تواند * يك آفريده نيست كه داند سراى تو
آيينه خانهاى است پر از ماه و آفتاب * دامان خاك تيره ز موج صفاى تو
هر غنچه را ز حمد تو جزوى است در بغل * هر خار مىكند به زبانى ثناى تو
در مشت خاك من چه بود لايق نثار * هم از تو جان ستانم و سازم فداى تو
غير از نياز و عجز كه در كشور تن است * اين مشت خاك تيره چه سازد فداى تو
كوش تا دل به تماشاى جهان نگذارى * داغ افسوس بر آيينهى جان نگذارى
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 201
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٠١