تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
- من كه هر پاره دلم هست به صد جا مشغول * با دل جمع شوم چون به تو تنها مشغول ماند از جلوه‌ى بىقيمت يوسف محروم * هر كه در قافله گرديد به سودا مشغول قسمت ديده ز هر عضو جدا مىگيرم * به تماشاى توام بس كه سراپا مشغول چون نيست پاى آن كه ز عالم بدر زنم * دستى به دل گذارم و دستى به سر زنم گر مىزنم به هم كف افسوس دور نيست * بال و پرى نمانده كه بر يكدگر زنم ما عبث تخم امل در دار دنيا كاشتيم * دانه‌ى خود در زمين شور بىجا كاشتيم بود جاى گوهر عبرت زمين پاك چشم * ما ز كودك مشربى تخم تماشا كاشتيم هر كسى تخمى به خاك افشاند و ما ديوانگان * دانه زنجير در دامان صحرا كاشتيم در زمين دل كه جاى درد و داغ عشق بود * ما ز ناقص طينتى تخم تمنّا كاشتيم دو عالم شد ز يادِ آن سَمَن سيما فراموشم * به خاطر آن چه مىگرديد ، شد يك جا فراموشم چه فارغ بال مىگشتم در اين عالم اگر مىشد * غم امروز چون انديشه فردا فراموشم