- من كه هر پاره دلم هست به صد جا مشغول * با دل جمع شوم چون به تو تنها مشغول
ماند از جلوهى بىقيمت يوسف محروم * هر كه در قافله گرديد به سودا مشغول
قسمت ديده ز هر عضو جدا مىگيرم * به تماشاى توام بس كه سراپا مشغول
چون نيست پاى آن كه ز عالم بدر زنم * دستى به دل گذارم و دستى به سر زنم
گر مىزنم به هم كف افسوس دور نيست * بال و پرى نمانده كه بر يكدگر زنم
ما عبث تخم امل در دار دنيا كاشتيم * دانهى خود در زمين شور بىجا كاشتيم
بود جاى گوهر عبرت زمين پاك چشم * ما ز كودك مشربى تخم تماشا كاشتيم
هر كسى تخمى به خاك افشاند و ما ديوانگان * دانه زنجير در دامان صحرا كاشتيم
در زمين دل كه جاى درد و داغ عشق بود * ما ز ناقص طينتى تخم تمنّا كاشتيم
دو عالم شد ز يادِ آن سَمَن سيما فراموشم * به خاطر آن چه مىگرديد ، شد يك جا فراموشم
چه فارغ بال مىگشتم در اين عالم اگر مىشد * غم امروز چون انديشه فردا فراموشم
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 196
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٦