به كشورى كه دل ساده مىخرند آن جا * هزار نقش پريشان زدى بر آب دريغ
به خط و خال مقيّد شدى ز چهرهى دوست * نشد نصيب تو جز گرد اين كتاب دريغ
در اين بهار كه يك چهرهى نشسته نماند * رخى به اشك نشستى ز گرد خواب دريغ
به وعدههاى دروغ زمانه دل بستى * شدى فريفته موجهى سراب دريغ
تمام عمر تو در فكرهاى پوچ گذشت * نشد محيط تو صافى از اين حباب دريغ
دل چه باشد تا كسى از دلستان دارد دريغ * عاشق از معشوق هيهات است جان دارد دريغ
در كنار بحر صائب قطره دريا مىشود * كس چرا جان را از آن جان جهان دارد دريغ
تا چند گرد كعبه بگردم به بوى دل * تا كى به سينه سنگ زنم ز آرزوى دل
افتد ز طوف كعبه و بتخانه دربدر * سر گشتهاى كه راه نيابد به كوى دل
گر عاشقى ز گرد علايق غمين مباش * كان لعل آبدار بود شست و شوى دل
در هر شكست فتح دگر هست عشق را * پر مىشود ز سنگ ملامت سبوى دل
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 195
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٥