تميز نيك و بد روزگار كار تو نيست * چو چشم آينه در خوب و زشت حيران باش
خودى به وادى حيرت فكنده است تو را * برون خرام ز خود ، خضر اين بيابان باش
خود كردهام ز شكوه تو را خصم جان خويش * كافر مباد كشته به تيغ زبان خويش
گر مست مىروم ز جهان جاى طعن نيست * يك كس نيافتم كه بپرسم نشان خويش
چون سرو در مقام رضا ايستادهام * آسوده خاطرم ز بهار و خزان خويش
از زمين دامن بيفشان همسفر با ماه باش * خانه را زير و زبر كن آسمان خرگاه باش
در حريم عفو ، لاف بيگناهى مىزنى * همچو يوسف مستعدّ تهمت ناگاه باش
يوسف من درد سر بسيار دارد اعتبار * با عزيزى برنمىآيى همان در چاه باش
اين پريشان قطرهها كز هم جدا افتادهاند * در كنار لطف بحر بىكران گردند جمع
تنگى صحراى امكان مانع جمعيت است * جمله با هم در فضاى لامكان گردند جمع
به فكر دل نفتادى به هيچ باب دريغ * به گنج راه نبردى در اين خراب دريغ
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 194
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٤