فرصت نمىدهد كه بشويم ز ديده خواب * از بس كه تند مىگذرد جويبار عمر
برگ سفر بساز كه با دست رعشهدار * نتوان گرفت دامن باد بهار عمر
فهميده خرج كن نفس خود كه بسته است * در رشتهى نفس ، گهر آبدار عمر
روز مباركى است كه با عشق بودهام * روز گذشتهاى كه بود در شمار عمر
اى دل غافل زمانى از گريبان سر برآر * نيستى از مور كم از شوق شكر سر برآر
در كتاب عشق از روى بصيرت غور كن * چون به معنى راه بردى دود از اين دفتر برآر
چند باشى عنكبوت رشتهى طول امل * از گريبان تجرّد همچو سوزن سر برآر
بىتنزل نيست بنياد جهان آب و گل * كشتى خود را از اين درياى بىلنگر برآر
عرق سعى محال است كه در جسم بماند جاويد * مىرسد ذره به خورشيد بلند آخر كار
جان محال است كه در جسم بماند جاويد * مىرهد يوسف بىجرم ز بند آخر كار
كاش در زندگى از خاك مرا برمىداشت * آن كه بر تربت من سايه فكند آخر كار
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩١