صائب به گريه كوش كه در زير خاك نيست * جز قطرههاى اشك چراغ دل دگر
بىقرار عشق در يك جا نمىگيرد قرار * كوه اگر لنگر شود دريا نمىگيرد قرار
گر نباشد گوشه چشم غزالان در نظر * يك نفس مجنون در اين صحرا نمىگيرد قرار
غير دريا سيل در هر جا بود زندان اوست * عاشق شوريده در دنيا نمىگيرد قرار
بىقرارى هر كه را پيچد به هم چون گردباد * مىكند هر لحظه جولان در بيابان دگر
صبر بر تيغ زبانها كن كه هر تيغ زبان * كعبهى دل را بود خار مغيلان دگر
ز صحبت خامان دل آگاه نگهدار * اين آينه را در بغل آه نگهدار
شب را اگر از مردهدلى زنده ندارى * جهدى كن و دامان سحرگاه نگهدار
چون سنگِ نشان راهى اگر طى ننمايى * در دامن خود پا بشكن راه نگهدار
در بىخبرى صرف مكن عمر گرامى * ته شيشهاى از بهر سحرگاه نگهدار
از ره مرو به جلوهى ناپايدار عمر * كز موجهى سراب بود پود و تار عمر
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 190
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٩٠