بگير دامن خورشيد طلعتى چون صبح * مرو چو سايه به دنبال اين و آن زنهار
ز هيچ و پوچ بود تار و پود موج سراب * مرو ز راه به آرايش جهان زنهار
عنان موج به دست ارادت درياست * مكن ز كجروى آسمان فغان زنهار
بس است روح ضعيف تو را گرانى تن * تو هم ز خواب مكن بار خود گران زنهار
داغ دل است عيش گلستان روزگار * دود دل است سنبل و ريحان روزگار
چون شمع تا تمام نسوزى نمىدهند * خط امان تو را ز شبستان روزگار
در نوشخند برق خطرهاست زينهار * بازى مخور ز چهرهى خندان روزگار
جوياى عشق باش كه جز درد و داغ عشق * نخل حيات را نبود حاصل دگر
بيرون مرو ز خويش كه آن شوخ چشم را * جز پردههاى دل نبوَد محمل دگر
دل در جهان مبند كه بيرون ز نه سپهر * آراستند بهر تو يك منزل دگر
غافل مشو ز حق كه كشيدست هر طرف * دام سراب سلسلهى باطل دگر
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 189
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨٩