تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
بگير دامن خورشيد طلعتى چون صبح * مرو چو سايه به دنبال اين و آن زنهار ز هيچ و پوچ بود تار و پود موج سراب * مرو ز راه به آرايش جهان زنهار عنان موج به دست ارادت درياست * مكن ز كجروى آسمان فغان زنهار بس است روح ضعيف تو را گرانى تن * تو هم ز خواب مكن بار خود گران زنهار داغ دل است عيش گلستان روزگار * دود دل است سنبل و ريحان روزگار چون شمع تا تمام نسوزى نمىدهند * خط امان تو را ز شبستان روزگار در نوشخند برق خطرهاست زينهار * بازى مخور ز چهره‌ى خندان روزگار جوياى عشق باش كه جز درد و داغ عشق * نخل حيات را نبود حاصل دگر بيرون مرو ز خويش كه آن شوخ چشم را * جز پرده‌هاى دل نبوَد محمل دگر دل در جهان مبند كه بيرون ز نه سپهر * آراستند بهر تو يك منزل دگر غافل مشو ز حق كه كشيدست هر طرف * دام سراب سلسله‌ى باطل دگر