تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
شكايتى كه ز زلف دراز او است مرا * به گفتن و به شنيدن نمىشود آخر كار غيور عشق شراكت‌پذير نيست * دل را به نقد از همه كار جهان برآر مگذار رنگ جسم پذيرد روان پاك * اين مغز را به نرمى از اين استخوان برآر در بند خار زار علايق چه مانده‌اى * دستى به جمع كردن دامان جان برآر حاصل اين مزرع ويران به جز تشويش نيست * از خراج آسودگى خواهى به سلطانش گذار نسخه مغلوط عالم قابل اصلاح نيست * وقت خود ضايع مكن بر طاق نيسانش گذار اى ز رويت هر نگاهى را گلستان دگر * در دل هر ذره‌اى خورشيد تابان دگر لامكانى شو كه تبديل مكان آب و گل * نقل كردن باشد از زندان به زندان دگر از گريبانش برآمد آفتاب بىزوال * هر كه جز دامان شب نگرفت دامان دگر جان رسمى زندگى را تلخ بر من كرده بود * از دم تيغ شهادت يافتم جان دگر مبند دل به تماشاى اين جهان زنهار * بر آ ز چرخ از اين تيره خاكدان زنهار