- دل سودازده عمرى است هوايى شده است * آه اگر راه به آن زلف پريشان نبرد
ترك سر كن كه در اين دايرهى بىسر و پا * تا كسى سر ننهد گوى ز ميدان نبرد
مردم ز فيض عالم بالا چه ديدهاند * غير از حباب و موج ز دريا چه ديدهاند
آنها كه ترك دولت جاويد كردهاند * زين پنچ روز دولت دنيا چه ديدهاند
جمعى كه راه عقل به پايان رساندهاند * جز ماندگى ز آبله پايى چه ديدهاند
چون كاركرد نيست همين روز خوشتر است * اين كاهلان ز فرصت فردا چه ديدهاند
در چشم بستن است تماشاى هر دو كون * اين كور باطنان ز تماشا چه ديدهاند
عشرت روى زمين بىسروپايان دارند * دخل بىخرج اگر هست گدايان دارند
بر سر گنج به خون جگر افطار كنند * اين چه فقرى است كه اين خواجه نمايان دارند
نگذرى تا ز سر هستى ناقص چو حباب * سر از اين قلزم خونخوار بدر نتوان كرد
نفس برق در اين وادى خونخوار گداخت * از تمنّاى جهان زود گذر نتوان كرد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 184
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨٤