چون گشايند نظر مملكتى بگشايند * باز چون چشم ببندند حصارى گيرند
آسمانها مگر از گردش خود سير شوند * ورنه عشّاق محال است قرارى گيرند
بىحاصلى است حاصل دل تا بود درست * اين شاخ چون شكسته شود بار مىدهد
طول امل كه اين همه پيچيدهاى بر او * در وقت مرگ رشته زنّار مىشود
چندان كه در كتاب جهان مىكنم نظر * يك حرف بيش نيست كه تكرار مىشود
در حيرتم كه از چه خم و از كدام مى * پيمانه نگاه تو سرشار مىشود
كار خوشى است شغل محبت ولى چه سود * كز حسن ، كار دست و دل از كار مىرود
در كاهش وجود به جان سعى مىكند * چون خامه هر كه از پى گفتار مىرود
چه وسعت است كه اين بحر پر گهر دارد * كه هر حباب در او عالم دگر دارد
به غير دل كه دو عالم بود به فرمانش * كدام خوشه در اين خاكدان دو سر دارد
چه حكمت است كه آسودهتر بود در راه * ز دوش راهروان هر كه بار بردارد
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 181
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨١