تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
- به ناز افراختى قامت فلك‌ها در سجود آمد * دمى افروختى رخساره آتش در وجود آمد نمودِ اين جهان بودى ندارد بارها ديدم * من و تنگ دهان او كه بودِ بىنمود آمد در بيابان جنون از راهزن انديشه نيست * كاروان در كاروان سنگ ملامت مىرود مينديش از غم عالم چو با عشق آشنا گشتى * كه آتش خود ز راه خود خس و خاشاك برگيرد براق عالم بالاست همت چون بلند افتد * نماند بر زمين هر كس جهان را مختصر گيرد در اين درياى پر گوهر سعادت جستن از اختر * به آن ماند كه مورى دانه از مور دگر گيرد نوش دكان هستى آميخته است با نيش * چون خنده‌اى دهد روى لب را گزيد بايد نتوان به پاى رفتن اين راه را بريدن * چندان كه هست ميدان از خود رميد بايد خرّم كسى كه قصر اقامت بنا نكرد * رفت از ميان چو گل كمر خويش وانكرد چندان كه تاختيم به دنبال عمر را * اين آهوى رميده نظر بر قفا نكرد جز من كه راه عشق به تسليم مىروم * با دست بسته هيچ شناور شنا نكرد